مادرم داره صدام میکنه : نمی خوابی ساعت 1 شده.
ولی انگار نه انگار که خوابم می یاد انقدر خوشحالم که می خوام بال در بیارم برم تو آسمون دوست دارم همه ی این لحظه ها برام یادگاری بمونن (البته اگه هاستینگ این بلاگفا پایدار باشه و اطلاعات ما از دیتابیس این بلاگفا نپره) چون دلم می خواد وقتی به آرزوم رسیدم بهش این مطالب رو نشون بدم خیلی دوستش دارم تازه از این خوشحالم که تونستم ببینمش آخ من قوربون بابام بشم که منو می فهمه کاری کرد که تونستم حدود 30 دقیقه حرف بزنم شک ندارم که خودش عمدی این کارو کرد با همه ی این اوصاف هفته بعد همین روز دارم می رم خدمت چه بد ولی هر چی باشه برای آخرین بار دیدمش نمیشه گفت آخرین بار ولی شاید تا 1 دو ماه نبینمش با این حال خیلی می خوامش خدایا منو بهش برسون.
+
نوشته شده در
90/09/25ساعت 0:52  توسط lorans
|
فقط یک ماه مونده تا برم خدمت سربازی این تنهای پستی بود که می تونستم در مورد جنسیت خودم برای اولین بار تو این چند سالی که دارم این وبلاگ رو می نویسم بگم اصلا دوست نداشتم که این پست رو بفرستم چو این اولین پستی هستش که به نوشته های قبلی هیچ ربطی نداره نمیشه گفت که مثل هم هستن حتی تو این پست هم نمی خوام سبک قبلیمو فراوش کنم تا شادید یکی پیدا شه
دوتت دارم
+
نوشته شده در
90/09/03ساعت 0:2  توسط lorans
|
تو را چون یادگاری بر دیوار دل خواهم نوشت و آن را نیز مانند گلی پاک می کنم
+
نوشته شده در
90/08/25ساعت 23:48  توسط lorans
|
تو نیز با من بمان برای این هم آغوشی ای کاش می توانستی کمی خسته نباشی تا آسوده تر با هم عشق بازی کنیم ولی افسوس که تو با نمی مانی تا با هم و در آغوش من تو هم راه را می دانی ولی نمی خواهی تا من از این لذت بره ای ببرم این اولین باری است که با تو هم آغوش می شوم امید وارم تا بیشتر با هم باشیم دوست دارم تا همین صبح در آغوش هم باشیم
+
نوشته شده در
90/04/07ساعت 23:13  توسط lorans
|
تو بگو چرا در خود رها یافتی آزاد کن این همه دوری را تا من با تو یکسان باشم ولی انگار دوست نداری تنه ی درختان را بی خود ببری من نیز از این سال اولین فریاد خستگی را در تو می آفرینم شاید بی منعنی باشد ولی می خواهم با تو یکسان باشم ولی انگار تو نمی خواهی ای کاش اینجا بودی هرجند مرا رها کردی و لی می خواهم بگوییم دوستت دارم تا بدانی بی تو یعنی بی گل یعنی بی آب یعنی بی نور یعنی هیچ ولی باز باید بدانی دوستت دارم
+
نوشته شده در
90/01/22ساعت 15:23  توسط lorans
|
برای نوشتن زود بود ولی انگار نوشتن هم مانند عاشقی است که تو را به تله ی انسانی هل می دهد تو بگو چه باید کرد او هم مرا با نوشتن فرا می خواند هیچگاه اولین نوشته ی تو را یاد نمی برم گه نوشتی برای من هیچ اهمیتی ندارد تو نیز فقط خندیدی و مرا به باد فرستادی و لی اینبار من با همان نام گذشته نیستم که بی عشق رخایت کنم زمانی که حس کنی عاشقی من نیستم تا تو نیز در پرتگاه من باشی و بدانی که
دوستت دارم
+
نوشته شده در
89/09/07ساعت 22:3  توسط lorans
|
می گویند آشفته حال به نظر می رسم چند تن از دوستانم مرا به این خطاب می کنند و لی جلوی آیینه وزگار سردی را نشان می دهد حسی برای نوشتن نیست
+
نوشته شده در
89/07/12ساعت 0:4  توسط lorans
|